۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

آیا الله قادر به درک زبان پارسی و شش هزار زبان زنده شناخته شده دیگر است ؟


الله تنها به زبان  عربی تسلط دارد  و از درک زبان های دیگر مانند پارسی و زبان های دیگر  نظیر زبانه ای زیر عاجز و ناتوان است و تنها می تواند به زبان عربی را درک کند . الله  قادر نیست دعا  و نیایش به زبان  پارسی و زبانه های زیر را درک کند . پس اسلام دینی برای عرب زبانان است . و الله از درک شش هزار زبان زنده دنیا عاجز است ./

ليتوانيايی- لینگالا- مائوری- ماراثی- مالاگاسی- مالايالامی- مالايی- مالتی- مجاری- مغولی- مقدونيه اي- مولداويايي- نپا لی- نروژی- ولزی- وولوف- ويتنامی- هکر- هلندی- هندی- هوسا- یوروبا- يونانی- فرانسوی- فرانسوی- فريسی- فنلاندی- قرقیزستانی-- قره طاغی- قزاقي- کاتالاتی- كامبوجي- کاناده‌ای- کرئول مائوری- کرئول هائیتی- کردی- کرواتی- کره‌ای- کلينگايي- کنیارواندا- كوئچوا- كورسيكي- گا ليکيائی- گاليک اسکاتلندی- گجراتي- گرجی- لاتين- لتونيايی- لوثین- لوگاندا- لهستانی- تيگرينيايي- جاوه ای- جزاير فارو- چک- چينی (ساده‌شده)- چينی (سنتی)- خوزا- دانمارکی- روسی- رومانيايی- روندی- زبان سویسی- زبان گراتی-زبان سرخپوستان امریکای جنوبی- زبان هاوایی- زولو- ژاپنی- سسوتا - زبان غیررسمی که در افریقای جنوبی صحبت میشود- سندی- سواحيلی- سوئدی- سوداني- سومالیایی- سينهالي- شونا- صربستانی-کروات- صربی- عبری- ايرلندی- ايسلندی- ایگبو- ايگوری- اينترلينگوايی- باسکی- برتون- برکی، برکی، برکی!- بلاروسي- بلغاری- بنگالی- بوسنیایی- بيهاری- پارسی- پرتغالي- پرتغالي (برزيل)- پشتو- پنجابی- تاتار- تاجیک- تاگالگی- تاميلی- تايلندی- ترکمن - زبان ترکمنی- ترکی استانبولی- تلوگويی- توای- تونگا- -Chichewa -Luo -Pirate -Runyakitara -Setswana Spanish (Latin American)- آذرباﻳﺠﺎﻧﻰ (ترکی)- آفريقايي- آکان- آلبانيايي- آلمانی- اردو- ارمني- ازبکی- اسپانيايی- اسپرانتو- استونيايی- اسلواکی- اسلونیائي- اکراينی- المرفاد- امهری- اندونزيايی- انگلیسی- اورومو- اوریسایی- ايتاليايی- ايديش- و ..... و ... شش هزار زبان زنده  دیگر جهان


۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

وقتی دایی جان ناپلئون مراسم عزاداری وسینه زنی برای شهادت جعلی مسلم ابن عقیل و دو طفلان مسلم برگزار کرد

یکی  از بخش های کتاب دایی جان ناپلون اثر ایرج پزشکزاد مربوط به ماجرایی است که اقاجان تصمیم می گیرد میهمانی مفصلی تدارک ببیند و اهل فامیل را دعوت کند تا جریان  امدن دزد به خانه  دایی جان  و ترسیدن  وی  را برای میهمانان تعریف کند و و ابروی دایی جان را جلوی فامیل ببرد . برای همین عصر یک روز معمولی   فامیل و اشنایان را به میهمانی دعوت کرد که  ادامه ماجرا به صورت خلاصه در زیر امده است :

حدود ساعت پنج بعد از ظهر  صحنه بازی اقاجان امده شده بود مخده ها ی متعدد کنار درختها  روی قالیها قرار گرفته بود  در یک گوشه چند بطری مشروب الکلی در تشت زیر گونی در حال خنک شدن بود .
در همین حال مش قاسم و ننه بلقیس نیز کار فرش کردن محوطه جلوی منزل دایی جان را به پایان رساندند و مش قاسم از نردبان بالارفت و بیرق سه گوش سیاهی را که معمولا دایی جان در شبهای روضه خوانی بالای در باغ میزد به بالای در نصب کرد .
پرسیدم مش قاسم چرا بیرق سیاه زدید
گفت : «والله بابام جان امشب روضه داریم  برنامه مفصلی داریم هفت هشت تا واعظ منبر  می روند  یک دسته سینه زن هم می ایند سینه بزنند » .
-» گفتم « مگه امشب چه شبی است
- گفت:«چه طور نمی دانی بابام جان  امشب شب شهادت حضرت مسلم ابن عقیل است ! میگی نه از اقای سید ابوالقاسم بپرس
که ناگهان اقاجان سر رسید و گفت : «امشب بابات مرده که بیرق سیاه زدی ؟»
مش قاسم با ارامش همیشگی از بالای نردبان گفت : «کاشکی بابای خدا بیامرز ما در یک همچه شب عزیزی مرده بود  امشب شهادت حضرت مسلم بن عقیله
- اقاجان گفت :«حضرت مسلم بن عقیل به کمر تو و کمر اربابت و هرچه دورغگو است بزند !... لابد اربابت از ترس دزد غش کرده بود جبرییل بهش نازل شده خبر داده که امشب شب شهادت ( این  یارو )مسلم بن عقیله ؟
- مش قاسم گفت : «والله دورغ چرا تا قبر چهار انگشت ... از اقای اسید ابوالقاسم بپرسید
اقاجان از فرط خشم می لرزید  و فریاد می زد : «من بلایی سر تو و اربابت و آسید ابوالقاسم بیاورم که دو طفلان مسلم به حالتان گریه کنند
اقاجان  به خانه برگشت و به مادرم جریان را گفت
مادرم گفت: «ول کن . ان طرف باغ روضه خوانی و سینه زنی ..این طرف ساز و مطرب .. کی جرات می کند تو مجلس بنشیند .سینه زنان تکه تکه تان می کنند .
اقاجان گفت :« می دانم موضوع شهادت مسلم ابن عقیل را جعل کرده است
مادرم گفت : «شما می دانید ولی مردم (کله خر ) نمی دانند  سینه زنان که نمی دانند ...( کله خرها ) بچه ها را تکه تکه می کنند
سرانجام اقاجان نقشه دیگری کشید و به مش قاسم گفت :« الهی قربون مصیبتش بریم  الهی قربون اون مظلومیتش بریم که بی پدرها  چه جوری  سرش را از بدن جدا کردند  ». اقاجا با تاثر مصنوعی اضافه کرد : « بهرحال شب عزیزی است من میهمانی را بهم زدم که بیام روضه اقا
مش قاسم گفت : «بله شما هم بیایید ثواب داره .
بعد از رفتن اقاجان مش قاسم به من گفت :« اقا با اقای اسید ابوالقاسم قراش را گذاشته که اگر اقات امد نگذارد حرف بزنه !
بلاخره مجلس عزاداری و سینه زنی دایی جان ناپلئون برای سالگرد دورغین شهادت مسلم بن عقیل برگزار شد .
اقاجان کنار عمو اسدالله نشست و در حین روضه خوانی گفت : «بعله دیشب جای شما خالی بود والله ماجرایی داشتیم ...
که ناگهان دایی جان به اسید ابوالقاسم اشاره کرد و اسید ابوالقاسم  بلند گفت :« اقاجان شب عزیزی است ذل به روضه بدهید .
هربار که اقاجان می خواست صحبت کند سید ابوالقاسم اجازه نمی داد و. دراخر هم سینه زنان را اماده کرد و دم زد : «.. دوطفلان غریبش  ...دو طفلان غریبش ...
سینه زنا در حالیکه به شدت به سینه های لخت خود می کوبیدند و با حرارت روضه می خواندند.
ناگهان آسید ابوالقاسم  به سمت اقاجان که سینه نمی زد امد که متوجه نگاه چپ چپ سینه زنان بازارچه قرار داشت و گفت : « اقا جان اگر شریک عزا نیستید ... اگر مذهب دیگری دارید .... اگر با اهل بیت خصومتی دارید  بروید خانه تان بروید بروید منزلتان  بروید به مذهب خودتان .»
اقاجان از فرط خشم از حالت عدای خارج شده بود ولی از نگاه غضب الود سینه زنان ملتف شد و بلند شد و سینه زنان به سمت خانه رفت
سینه زنان ( کله خر )  بعد از چند دور گشتن بدور باغ از در بیرون رفتند و مهمانها سر جای خود نشستند

 
این هم ماجرای روضه خوانی و سینه زنی  شب شهادت خیالی مسلم بن عقیل دایی جان ناپلئون .

فصل بعدی کتاب دربراه بریدن سنبل دوستعلی خره توسط عزیز السلطنه است که بسیار خنده دار است

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

محمد جیرجیرک , با ازدواج با دختر حاکم , همه قورباغه های نی زار را مسلمان کرد



نی زار در صدای جیرجیرکها و غوکها غرق شده بود . تا دمدمه های سحر آوای غوکها محو شده بود و تنها جیرجیرکها مشغول جیرجیر کردن بودند . 
جیرجیرک مسلمان اخرین جیر  را با  « الله اکبر»  همراه با بالا امدن خورشید می کشید . 
 محمد جیرجیرک از وقتی به اسم مشرف شده بود  بعد از اقامه نماز شب تا بامداد مشغول کام جوی حلال  از کنیزانش بود . 
محمد جیرجیرک تا اقامه  نماز ظهر می خوابید و بعد از تناول برگ سبز نی ها گشتی در برکه می زد و موجودات را بع دین حنیف اسلام دعوت می کرد و بیشتر بدنبال جانوران دختر می گشت و اسلام را برانها عرضه می کرد . 
در یکی از روزها عصر هنگام دختر حاکم قورباغه ها را برروی برگ نیلوفر ابی دید  به سراغش رفت و اسلام عزیز را بر حاکمزاده غور عرضه کرد و از مزایا و محاسن اسلام گفت و از عدالت اسلام و برابری زن و مرد در اسلام گفت  و ساعتها از اسلام جیر جیر کرد تا حاکمزاده خانم غور شیفته و واله اسلام شد . 
 محمد جیرجیرک  همان لحظه با جاری کردن صیغه , حاکمزاده غور را به نکاح خود دراورد . دو قورباغه که شاهد ماجرا و این نکاح فرخنده بودند سریع به غور حاکم  خبر دادند . 
 غور حاکم  ناراحت و عصبانی به سمت خانه محمد جیرجیرک  رفت و به سربازانش دستور داد سر از تن محمد جیرجیرک جدا کنند که با مخالفت حاکمزاده خانم غور مواجه شد و به گریه افتاد و از علاقه اش به  اسلام راستین گفت که با رضای خودش به نکاح محمد جیرجیرک درامده است و اسم خود را به فاطمه تغییر داده است  . 
غور حاکم بسیار متعجب شده بود  محمد جیرجیرک را به مقر حکومت اورد و از اسلام جویا شد و به فضل الهی بعد از نیم ساعت علاقه مند به اسلام شد و اسلام اورد و دستور داد همه قورباغه ها اسلام بیاورند . 
 اینگونه شد که محمد جیرجیرک با ازدواج با دخرت حاکم همه قورباغه ها را مسلمان کرد .

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

ماجراهای محمد و خدیجه ( نکاح محمد با خدیجه )



ماجراهای محمد – خدیجه  ( این قسمت نکاح محمد با خدیجه )

محمد پس از بازرگانی موفق که توانسته  بود بناجیل هندی ار به بازرگان یهودی در شام بیندازد به مکه بازگشت . خدیجه برای دیدار با  محمد لحظه شماری می کرد . خدیجه 40 ساله از اینکه جوان پر شروشوری چون محمد را پیدا کرده بود به خود می بالید و جلوی دوستانش قیافه می گرفت  برخلاف دوستانش که شوهران پیری داشتند  خدیجه دوست پسر جوانی داشت که مایه حسادت دیگران شده بود .

محمد به خدیجه علاقه مند شده بود و روزها را باهم می گذراند و از موضوعات مختلف صحبت می کردند و بیشتر درباره موضوعات دینی گفتمان می کردند .

سرانجام محمد دو ماه  و بیست وچهار روز بعد از آشنایی با خدیجه نکاح کرد . در تشریح این رویداد عظیم بشری در تاریخ آمده است که  خدیجه غلامش میسر را نزد محمد فرستاد و گفت :

من به واسطه خویشاوندی با تو و با توجه به شرف اصالت و راست گفتاری تو شیفته ات شده ام و حاضرم با تو نکاح کنم  »( نهایه الارب ج.1 ص 104 – و تاریخ یعقوبی ج1 صص 376 )

ابوطالب که بسیار از این نکاح  خرسند  بود  صیغه نکاح را خواند و محمد رسما شوهر خدیجه شد .

محمد انچه در نهاش می گذشت را بر خدیجه عرضه می کرد و خدیجه چون سنگ صبوری محمد را راهنمایی می کرد . خدیجه به محمد می گفت : « از ادیان دیگر غافل نشو ».

خدیجه به روزبهان ( سلمان ) دیوانه ای که از فارس امده بود و اظلاعات خوبی از ادیان  داشت اشاره می کرد  و می گفت : « خوبه کمی هم با دین عجمی ها اشنا شوی . این روزبه دیونه که در شهر می چرخه مثل خودت اطلاعات خوبی از ادیان داره . بهتره از اظلاعاتش کمک بگیری »

محمد بعد از ازواج با خدیجه جز ثروتمندان مکه و قریش شده بود و کاروان های خدیجه را به دست دیگران می سپرد وخودش در گوشه ای خلوت  به راز و نیاز می پرداخت .

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

ماجراهای محمد و خدیجه (کاروان بازرگانی خدیجه در شام )


ماجراهای  محمد – خدیجه  (این قسمت کاروان بازرگانی خدیجه در شام )

سرانجام کاروان بازرگانی خدیجه در مکه آماده شد و  بدون درگیری با راهزنان به شام رسید .
محمد در شام دست از بحث کردن با راهب ها ی مسیحی و یهودیان  بر نمی داشت و بحث وجدل راه می انداخت . محمد در شهر بصری نسطورای راهب را گیر آورد و بحث و جدل به راه انداخت و با اطلاعات خوبی که داشت از سرخی چشمش گفت و به نسطورای راهب گفت :
« این سرخی  در فلان کتاب درباره یوشوع ( امام زمان یهودیان ) امده است  و من خاتم النبین هستم و به این سرخی در سپیدی چشم می گویند( شکله )یا (اشکل ) که من هم اشکل هستم . »
نسطورای راهب گفت :
« برو پسر جان فکر کردی چون چشم هایت اشکل است و چند با ر داستانهای تورات را خوندی می تونی سرمن گول بمالی برو بساطت را جای دیگر پهن کن . چه حرفا من همان خاتم النبین اشکل وعده شده  هستم که در تورات امده است »
میسره غلام خدیجه شاهد این بحث ها بود و  این روایت را درتاریخ به اسم میسره ثبت کرده اند با این تفاوت که نسطوری قبول کرد محمد خاتم النبین است .
محمد در بازار شام توانست کالایی که از مکه حمل کرده بود را به بازرگانی یهودی شامی بندازد . و سر تاجر یهودی کلاه بگذارد و سود خوبی کسب کند . بازرگان شامی بعد از معامله متوجه کلاه برداری می شود و به محمد می گوید :
« اگر راست می گویی و غل وغش مرتکب نشدی و از آنجایی که مکی هستی به لات و عزی قسم بخور ؟! »
محمد درجواب میگوید :
« من هرگز به این دو خدا قسم نخورده ام  و از حق خود می گذرم . تو هم اسمی از انها نیاور »
بازرگان یهودی از حق خود می گذرد و  به میسره که کنارش بوده است میگوید :
« به خدا سوگند این مرد پیامبر می شود »  ( نهایه الارب – ج 1 – ص 16 – و تاریخ یعقوبی  ج1 –صص 375 -376 )
گفته می شود میسره هرچه در درطول سفر از محمد دیده بود را به بانویش خدیجه  گفت  . میسره به اطلاع خدیجه رساند که :
« سودی که محمد کرد دو برابر  سود دیگران است » و سپس از علاقه مندی محمد به پیامبری و بحث هایش با یهودیان گفت .
خدیجه هم علاقه مند به بحثهای دینی بود و  پس از شنیدن علاقه مندی محمد به بحث های دینی  گفت مرد خود را یافتم . خدیجه محمد را نزد خودش فراخواند تا از محمد پیامبری بسازد که بساط ادیان را تعطیل کند . 

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

ماجراهای محمد و خدیجه (محمد بیزینس من می شود)

 
ماجراهای محمد - خدیجه (این قسمت محمد بیزینس من می شود)
ابوطالب به محمد گفت : 
« میریم اونجا خودت را کنترل کن وکمتر شرو ورتلاوت کن  . »
محمد چند وقت بیکار بود و در بدر دنبال کار بود. محمد دراین دوران در شهر می گشت و حرفهای عجیب و غریب می زد . با یهودیان و مسیحیان مکه بحث می کرد . ابوطالب به محمد گفت زنی به اسم خدیجه دختر خویلد می شناسد که شوهرش به تازگی درگذشته است وتمام ثروتش به خدیجه ارث رسیده است  و مال و اموال زیادی دارد و بدنبال مردان جوان می گرددتا بخشی از اموالش را بازرگانی کنند .
ابوطالب به محمد گفت : « من مخش را زدم . تو را مباشر و بیزینس من معرفی کردم . میریم اونجا کمتر شر و ور تلاوت کن .بذار یه سرمایه ازش بگیریم  بزنیم به کار تهش هم یه سودی می کنیم . »
محمد هم قبول کرد و دنبال ابوطالب به سمت منزل خدیجه راه افتاد .
خدیجه هنگام مذاکره  چشمش محمد را  گرفت  و فهمید مرد مورد علاقه اش را پیدا کرده است . محمد خودش را بیزینس من معرفی کرد که کاروان های بازرگانی را هدایت کرده است و معامله های بزرگی انجام داده است .
محمد به خدیخه گفت :
« اصلا مردم مکه بقدری به من اعتماد دارند که به من می گند : ممد امین »
خدیجه که بی حجاب بود گفت :
« بله جویایی احوالتان هستم . اسم ابوی بزرگوراتان  عبدالله را که غلام بت الله در مکه بود را می شناسم و شویم با پدرتان چند بار معامله کرده بود و ابوطالب جان هم دراین چند ماه برایم کار چاق کرده است و حسابی  در زحمت افتاده است . شوی لات بیامرزم ( لات بتی که در پیش از اسلام مردگان را می آمرزید ) هم ثروتی برایم از مال دنیا گذاشت و بدنبال امینی چون شما بودم که باسرمایه ام بیزینس کند تا از سودش گذران زندگی کنم . »
سرانجام ابوطالب توانست مخ  خدیجه را بزند و محمد را بازرگان حاذقی قالب کند و سرمایه خوبی بگیرند و کاروانی تشکیل بدهند و محمد اجناس هندی را به شام ببرد  . میسره غلام خدیجه ملازم محمد در این سفر بود .

 

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

حفصه بنت عمر چگونه به نکاح محمد بن عبدالله درآمد


محمد با پای چپ وارد و با پای راست خارج شد و  به عمر که به او خیره شده بود گفت : «این رسم پای چپ و راست رازهای زیادی درخود دارد و از فردا به  مومنان بگو  رسول الله گفته  با پای چپ وارد و با پای راست خارج شوید . »
 سپس محمد به عمر گفت :« برای این صدات کردم که موضوع بسیار مهمی را با تو درمیان بگذارم » 
محمد ادامه داد :« عمر جان حال که ابوبکر دختر (عایشه ) به رسول داد تو چرا حفصه به رسول اعظم  ارزانی نمی داری  و به نکاح من در نمی اوری .»
عمر که جا خورده بود  با صدای  لرزانی گفت : « رسول اکرم صلی الله علیه وصلم جانم  من هم از الله هم است که دختر پیشکش شما کنم و به نکاح عزیزتان دراورم . منتظر این پیشنهاد سخاوتمندانه از سوی شما بودم تا بلافاصله به نکاحتان دراورم .»
محمد گفت : « شنیدم ابوبکر و عثمان هم خواستگار حفصه جان بودند . »
عمر گفت :« اری رسول اعظم جانم در این چند ماه تعدادی از مهاجران و انصار هم به خواستگاری اش امدند که تصمیم داشتم به نکاح ابوبکر صدیق دراورمش که با پیشنهاد ارزشی شما مواجه شدم که بر جان ومال و ناموس مومنان مقدم هستید . »
محمد گفت : «بسیار خب  الله هم از این نکاح الهی پشتبانی خواهد کرد  . هرچه زودتر مقدمات شب زفاف را اماده کن تا به وصال محبوبم نایل شوم .» 
عمر گفت :« رسول اکرم عزیزم بروی چشم برای فردا شب مهیا می کنم تا این وصلت موجبات نزدیکی بیشتر بین  مومنان  باشد . الله  رحیم را هزار بار شکر که دامادم حضرت محمد صلی الله علیه و صلم است .»
محمد با عوض کردن حرف گفت : «حیف علی دختر ندارد تا به نکاحش دراورم . صد افسوس ...... »

-----------------------------------


حفصه دختر عمر بن خطاب خلیفه دوم مسلمین  - پنجمین  زوجه محمد بن عبدالله است که در سال پنجم بیش از بعثت پیامبر اسلام متولد شد .
 باتوجه به اینکه نکاح رسول الله با حفصه در مدینه  و در سالهای اولیه هجرت (2- 3)  واقع شده است  سن حفصه  را 17 – 18 سال گزارش کرده اند .

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

محمد 54 ساله وعایشه 8 ساله در شب زفاف






محمد حشرش بدجوری بالا زده بود. چند سالی بود که این جوری نشده بود . ابوبکر بعد از جنگ از ترس محمد دخترش را آورد داد دست محمد .
محمد  در سن 54 سالگی بود و توقع می رفت قدرت جنسی اش کاهش یافته است ولی همه اشتباه می کردند مال راهزنی   خوب به محمد ساخته بود و برای همین تونست عایشه زن سومش ر ا که در مکه خواستگاری کرده بود را بعد از دو سال در مدینه در سن 8 سالگی تحویل بگیرد . 
شب هنگام بعد از رفتن اقوام عایشه و فامیل  محمد نتوانست خودش را کنترل کند و دست عایشه را که عروسک کوچکی در دست داشت کشید وبه سمت اتاقش برد . عایشه که همه چیز را بازی می دید متوجه نبود چه بلایی سرش می آید . مادرش گفته بود از امروز باید به خانه محمد برود ولی نمی دانست قرار است برای دفع شهوت رسول الله مورد سو استفاده قرار بگیرد . 
رسول الله دست عایشه را در حالی می کشید که الت تناسلی اش راست شده بود و عایشه ابتدا مقاومت کرد ولی زورش به محمد نرسید و کشان کشان وارد اتاق شد محمد سریع عایشه را به زمین زد و .....



۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

از مسلمون الاغ تر پیدا نمی شود

در محیط کار از دست این مسلمونها هم آسایش نداریم . در این سه هفته  چند تا کارمند هستیم که یک جای دنج  دور هم جمع میشم و مختصر غذایی می خوردیم . که با زیراب زنی چند تا
 از الاغهای اداره قرار شد از شنبه کسی در شرکت خوراکی نیاره تا بعد از ماه نکبت رمضان که این الاغها که روزه خرکی شون تمام بشه . مرتیکه الاغ تو اگر روزه گرفتی چرا حسودی می کنی که من  غذا می خورم . یعنی اینقدر به ماتحتت فشار امده که راضی نیستی کسی غذا بخوره . حالا اگر جلوشون می خوردیم که دیگر هیچی  لابد سکته می زدند . انقدر هم این مسلمونها بی جنبه هستند که نمی توانند شادی دیگران را ببینند . هفته اخر ماه کریه رمضان  هم از غذا خوردن  در شرکت محروم شدیم . مدیر بخش هم خودش دل خوشی از این الاغها نداره ولی چاره نداره باید به تعصب این بیچاره ها توجه کنه و گرنه کله پا میشه . ابدارچی هم دست به سیاه وسفید نمی زنه و این ماه داره حال می کنه , مفت خور یخچال را خالی کرده و هرکی هم چیزی میذاره تو یخچال بالا می کشه . شانس اوردیم شیر اب را قطع نکرده  .
 خوبیش اینه که ساعت کار به صورت مضاعفی  در این ماه کم شد تا کمتر این الاغها را ببینم . کم مونده نماز را هم به جماعت بخونند که خوشبختانه نماز خانه اداره یک اتاق  دوازده متری بیشتر نیست که بخوانند اجبار کنند که همه با هم ماتحتتشان را هوا کنند . اوایل هم یکی از الاغها  طرح تخمی داده بود که پنج شنبه ها نیم ساعت روخوانی تازینامه بشه که این طرح در نطفه خفه شد و نیم ساعت شد تعریف جک که بعدن هم برداشته شد . از همه بی شعور تر الاغهای مسلمونی  هستند که روزه نمی گیرند ولی میان زرت و پرت می کنند و برای حفظ ظاهر تقیه می کنند و برای دیگران  تعیین تکلیف می کنند که نباید روزه خوری بشه . و همراه الاغهای روزه دار  سر ساعت اذان ظهر به هوای نماز خوندن جیم می زنند و تو یه خراب شده ای لم میدن . 
 طرفدارن اسلام جز الاغهایی هستند که پاش بیفته بزرگترین جنایات و رذالت را انجام می دهند  . پست ترین مسلمانان کسانی هستند  اسم سید دارند و به این خریت هم افتخار می کنند.
ننگ بر اسلام
  

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

امامان شعیه کنیز زاده هستند

بیشتر امامان شعیه  کنیز زاده هستند و بعد از حلمه ددمنشانه به سرزمینهای دیگر و ...و فور کنیز یکی از کارهای زشت و پلید اعراب خرید و فروش برده و کنیز بود .
امامان شیعه هم در صدر خریداران کنیز هستند که در حرمسرایشان دهها کنیز داشتند و هر شب با چند کنیز نکاح می کردند و برای همین هر کدام از این بزرگواران صاحب دهها فرزند هستند .
البته سنی مذهبان هم دست کمی از امامان شعیه نداشتند و تا قرن گذشته (قرن بیستم ) در عربستان  کنیز و برده  داشتند
....به عنوان نمونه امام سجاد (ع) در طول حیات شریف خود حدود یکصد هزار برده را خرید 
امامان شیعه بعد از امام حسین کنیز زاده هستند و مفتخر به این هستند که کنیز زاده هستند
برای مثال نام مادر چند تن از امامان کنیز زاده :
نام مادر امام سجاد  شهربانو از دخترانی است که غنیمت بدست امام حسین افتاد
    مادر  حضرت امام هفتم ابوالحسن موسي بن جعفر {{حميده}} كنيزي از اهل مغرب يا اندلس (اسپانيا) بوده است و نام پدر حميده را صاعد مغربي (بربري) گفته اند
مادر امام جواد (ع)  كنيزى بود كه او را«سكن مريسيه‏»و يا«سبيكه‏»مى‏ خواندند
نام مادر امام دهم علیه السلام ،سمانه مغربیه کنیزی بزرگوار و باتقوا بود. او در زهد و تقوا و دینداری، درمیان زنان زمان خود، همتایی نداشت
 نام مادرامام یازدهم : سوسن يا سليل از کنیزهای حرمسرای امام دهم
 نام مادر امام دوازدهم نرگس از کنیزان حرمسرای امام یازدهم

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

امیر المومنین علی مخفیانه غذا به فقرا می داد و از مرگ کنیزش غصه دار می شد


علی نصف شب کیسه غذا را درمحله فقیر نشین کوفه که مردانش در جنگ های پرثمر علی به درجه رفیع شهادت نایل شده بودند برد و مخفیانه مواد غذایی را توزیع کرد . 
علی هنگام پخش مواد غذایی از اینکه یکی از کنیزانش مرده بود غصه دار بود و بدنبال جایگزین مناسبی برای کنیزش بود . سنگینی کیسه را فراموش کرده بود .
چند قدم برنداشته بود که  در روشنایی مهتاب از دیوار خانه خرابه ای چشمش به دختر بچه 9 ساله ای افتاد که ارام خوابیده بود . یاد کنیزش افتاد . علی برای اینکه عدالت را بین کنیزانش رعایت کرده بود . دهها کنیزش را به یک چشم می نگریست . هرچند سخت بود .
 فردا صبح پس از رتق و فتق امور حکومت اسلامی عربی که از غرب هند  تا شامل افریقا  را شامل می شد پرداخت و سپس به خواستگاری دختر 9 ساله رفت .
پدر دختر یکی از سربازانش بود که به هوای غنیمت در جنگ جمل به شهادت مفتخر شده بود . مادرش هرچند دل خوشی از علی نداشت ولی از اینکه ولی امر اعراب و مسلمین به خواستگاری دخترش امده بود خوشحال بود و راضی شد دخترش به نکاح علی دراید. ولی الله امانش نداد و به شهادت نایل شد .
علی همانند محمد مردی عادل بود که عدالت را بین زنان و کنیزانش رعایت می کرد . بعد از فوت فاطمه زهرا علی هم سیره رسول اکرم را در پیش گرفت و تا لحظه ضربت از سوی ابن ملجم ( بهمن جازویه ) بدنبال زن و کنیز بود تا نکاح کند .

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

رستگاری در آخرین لحظه


اخرین خبر هم کوتاه بود ... .
نگرانی  بر جماعتی که رادیو تنها نشانه ای  از  ارتباط با جهان  بود  چیره گشت . همه می دانستند  چه سرانجامی  در انتظارشان است .
پیرمردی که صاحب رادیو بود در خشم فرورفته بود . پیچ رادیو را چرخاند که با اعتراض سربازی که زخم عمیقی بر گونه اش بود مواجه شد . یکی دیگر از مردانی که در دخمه گرفتار بودند  برای رهایی از درگیری پیرمرد و سرباز گفت : 
بذار عوض کنه تا ساعتی دیگر همه در این دخمه زنده به گور خواهیم شد . سرباز فریاد زد :
نه چنین نخواهد شد . ما نجات پیدا می کنیم . پیرمرد  مردنی بده به من رادیو رو
سرباز به سمت پیرمرد خیز برداشت تا رادیو را بقاپد که با واکنش پیرمرد مواجه شد . درحالیکه در کشمکش بودند رادیو با صدایی شبیه خمپاره به زمین افتاد و از هم متلاشی شد
همه ارام شدند . سرباز  بروی زمین افتاد و قظعات شکسته رادیو را جمع کرد . پیرمرد به گوشه ای رفت و بروی زمین لم داد
 همه گریبان خودشان را گرفته بودند تا  مرگ انها را فرا بخواند . ولی سرباز با رادیو شکسته ور می رفت .  روزنه های نور  رفته رفته جایشان را به تاریکی  می دادند .  سرباز پرسید ساعت چنده 
مردی گفت : چه فرقی میکنه  الان با خاک یکسان خواهیم شد . به فرض  که به اخبار رادیو برسی جز اینکه 
اعلام کنند منطقه  تا چند دقیقه دیگر بمباران خواهد شد چه خواهند گفت ...
سرباز زخم خورده بی اعتنا کار خودش را کرد  . در اخرین ثانیه ها  رادیو به کار افتاد 
گوینده رادیو :... 
بنا به اعلام ستاد  مشترک ارتش بمباران  لغو شد......
. 

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

داستان سارا و ابراهیم ( بخش 17 و پایانی )



ابراهیم ادامه داد :
 خداوند بسیار رحیم و رحمان است و می خواست ما را امتحان کند ببیند ازاین ازمایش سربلند بیرون می اییم و این توانایی را دارم کارها و اوامر او را انجام بدهیم . خداوند از این پس مرا ابراهام ( ابراهیم ) نام نهاده  ومرا خلیل خدا خوانده است و این شیطون که تو  را گول زده است را لعن کن  و بدان خدا باز هم تو را بخشیده است .
اسحاق که سر گوسفند را در دست داشت به کوشه ای انداخت و در اغوش مادر رفت و گفت :
یکم گلویم درد داره  چیزی نشده گریه نکن بابا منونکشته .
سارا به گریه افتاده بود  وگفت :
من بدون تو میمرم . بعد هم اسحاق را محکم فشار داد .
شیطان که آرام ایستاده بود گفت :
خدا باز نقشه ات را عوض کردی  فهمیدی چه کار احمقانه ای است . می دونم که حرفام روت تاثیر گذاشته و گرنه انسانهای اینده جور دیگری قضاوت می کردند شاید نقش تو در افکار مردم عوض میشد و انجوری که دوست داری  بهت فکر نمی کردن  .باشه من هم میدونم چیکار کنم . از امروز به بعد داستانت را عوض می کنم و به همه میگم که این اسحاق ( ایزاک ) نبوده که می خواسته قربانی بشه و این اسماعیل بوده که مورد لطف خداوند قرار گرفته . اسماعیل فرزند  ارشد ابراهیم است  .او وارث ابراهیم است وخدا اسماعیل را پیامبر بعدی خود کرده است نه اسحاق ( ایزاک ) . تو به اسحاق  ( ایزاک ) بچسب  و من اسماعیل را . من رو اسماعیل کار می کنم تو رو اسحاق ( ایزاک )
این جمله را گفت و به سمت سرزمین اسماعیل حرکت کرد . خدا هم گفت :
برو شیطون هیچ غلطی نمی تونی بکنی .
خدا هم از اینکه نقشه اش را دراخرین لحظه تغییر داده بود بسیار خوشحال بود و همانطور که وعده کرده بود از نسل ایزاک ( اسحاق) قومی پدید اورد .
شیطان هم مردم قوم اسماعیل را فریب داد  و گفت :
این اسماعیل بوده که قربانی شده نه اسحاق و اسماعیل پیامبر خداست
قوم اسماعیل هم باور کردند . چند هزار سال طول کشید که بلاخره از  قوم اسماعیل کودکی به نام محمد به پیامبری رسید و داستان قربانی کردن را به اسماعیل نسبت داد و چند میلیاردی هم باور کردند .

پایان

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

داستان سارا و ابراهیم ( بخش 16)




خدا به ابراهیم که ایزاک ( اسحاق ) را دراغوش گرفته بود گفت
من از ابتدا قصدم این بود که تو تا چاقو را لب گردن ایزاک ( اسحاق ) گذاشتی گفتم  که بسه . من از ابتدا می دانستم که تو این کار را برای خشنودی من می کنی  و روی این شیطون را سیاه می کنی . باریکلا . من خوشحال شدم که از تصمیمت منصرف نشدی  وتسلیم این شیطون ملعون که مخالف ادم کشی بود نشدی . شاید اشتباه کرده بودم که  دست شیطون را باز گذاشتم تا با ادمها حرف بزنه و اونها را از من دور کنه  ولی افرادی مانند تو که روی شیطون را کم می کنند من را خوشحال می کنند.
خدا همینطور نطق می کرد و درود به ابراهیم می فرستاد و بعد ادامه داد:
از امروز تو دیگه ابرام نیستی بلکه ابراهام ( ابراهیم ) هستی تو را باید از این پس ابراهیم باید صدا کنند.
خدا فکری کرد و گفت :
حالا که اینجا امدی دست خالی برنگرد . یه دونه از گوسفندا که اینجاست را قربونی کن و برای خشنودی ما سرببر . من علاقه زیادی به ریخته شدن خون دارم .
ابراهیم که دید مقامش نزد خدا بیشتر شده و قدرت خدا از شیطان بیشتر است  خوشحال شد . ابراهیم سریع رفت و یکی از گوسفندان که منتظر بودند سر بریده شوند  را باکمک ایزاک ( اسحاق ) گرفت و در مسلخ سر برید ند تا خونی ریخته شود تا خدا خوشحال باشد .
شیطان وسارا زمانی رسیدند که مقداری خون برروی زمین ریخته بود . نفرین سارا در امد و گفت :
شیطون لعنتت کنه ابرام این چه کاری بود که کردی . خجالت نکشیدی ظالم سر پسر نازنیم را بریدی اونم به خاطر یه خدا که همه زندگیمون را خراب کرد صد سال طول کشید و تاخیر در حاملگی من پیش اورد . بعد هم که ایزاک ( اسحاق ) را داد چه بساطی درست کرد . قاتل   خدا نگفت منو بکشی . حالا بیا منو هم بکش  من دیگه نمی تونم زنده بمونم .
ابراهیم گفت :
اینقدر کفر نگو سارا  خداوند بخشنده و رحیم است .
 بعد هم ایزاک ( اسحاق ) را صدا زد و گفت :
ایزاک  ( اسحاق ) بیا مادرت امده .


۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

داستان سارا و ابراهیم ( بخش 15)



لحظه حساسی بود. ابراهیم چاقو را  زیر گلوی ایزاک ( اسحاق ) گذاشت و گریه ایزاک ( اسحاق ) بلند شد . شروع کرد به گریه کردن و هوار کشیدن .
خدا یک لحظه فکری به ذهنش رسید و با خودش فکر کرد که :
اگر من بگم سر این پسره را ببره ایندگان چه قضاوت خواهند کرد چه می گوین . بعد هر کسی پیدا میشه سر بچه هاشو میبره بعد هم میگهخدا گفته . میگند پیامبر  به اون گنده ای سر پسرشو ببره هیچی نیست ما که به دستور خدا و برای رضای خدا بردیم چه شده . رسم بدی میشه . الان که علم پیشرفت نکرده نفوس تو دنیا کمه  و قضاوتها هم که ساده و سطحی  است در اینده انسانها چه می گویند بهتره یه پولوتیک بزنم و دست پیش بگیرم که پس نیفتم . بهتره قبل از اینکه ابرام سر پسره را ببره
خدا پس از مشورت با فرشتگان روبه ابرا هیم کرد و گفت :
ای ابرام تو از امتحان سربلند پیروز شدی  دست نگه دار
این جمله را زمانی گفت که کمی زخم بر گلوی ایزاک ( اسحاق )  بوجود اورده بود یعنی شانس اورده بود وگرنه ابراهیم گوش تا گوش سر ایزاک ( اسحاق ) را می بریدو کار از کار می گذشت .
خدا ادامه داد:
اینک من به تو افتخار می کنم . من فقط می خواستم بدانم بنده صالح من به فرمانم گوش می دهد یا نه . همین مقدار که انجام دادی برای من کافی است .من فهمیدم که تو بهترین انسان کره زمین هستی  و مایه افنخار من بر روی زمین . من که از تو راضی هستم و روی شیطان را کم کردی . یوقت فکر نکنی از اول می خواستم تو سر پسرت راببری هیچی نگم . ..

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

داستان سارا وابراهیم ( بخش 14 )



شیطان در اخرین لحظات بود که یاد سارا افتاده بود . رفت سارا را بیدار کرد و به سارا گگفت :
چرا خوابیدی . نمی دونی چه خبره  ابراهیم دیونه شده . داره سر ایزاک ( اسحاق ) را می بره . می خواد ایزاکو ( اسحاقو) را بکشه . پاشو بریم که دیگه دیر شده .
سارا سریع بلند شد و به همراه شیطان حرکت کردند . شیطان از اینکه چرا زودتر اینکار را نکرده بود ناراحت بود . کمک می کرد تا سارا سریعتر راه بره . می خواست سارا را کول کنه تا زودتر برسند ولی شیطان نه اینکه از اتش بود و داغ بود نمی شد به شیطان دست زد چه برسد سوارش کند .به هرحال ابراهیم به مسلخ رسید .
سارا و شیطان از پشت بدنبالشان بودند . ترس ابراهیم از سارا بیشتر شده بود ولی به خودش می گفت :
خود خدا یه جوری جوابشو میده من که هرچی دارم از این خداست . هرچی بخواد بهش میدم ولی از اینکه ایزاکو (اسحاقو ) بکشم ناراضی ام .
ابراهیم از ته دل ناراضیه ولی برای خوشنودی خدا چاره ای نداشت .بلاخره خدا با هرکسی حرف نمی زد و از هرکسی که چیزی نمی خواست . ابراهیم بلاخره خدا پرست بود و هرچه خدا  می خواست انجام می داد حتی اگر مرگ خودش یا سارا باشد  حتی راضی شده بود سر ایزاک (اسحاق ) را هم ببره . ایمان و اعتقاد به خدا یعنی همین بکش .
ابراهیم به خودش گفت :
من از  این کار( کشتن پسرش ) ناراضی ام ولی برای خشنودی خدا سرشو می برم .
بعد هم جوری که خدا بشنوه گفت :
خدا از من راضی باش بدان من جز رضای تو کاری نمی کنم .
بعد هم به ایزاک (اسحاق ) اشاره کرد که بر روی زمین بخوابد و سرش را روی سنگی بگذارد . بعد هم چاقویش را تیز کرد . نگاه ترحم انگیزی ایزاک ( اسحاق ) که همراه با اشک بود کمی تردید در دل ابراهیم بوجود اورد ولی یادخدا ترددیدها را دور می کند

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

داستان سارا و ابراهیم ( بخش 13)


ابراهیم دست اسحاق ( ایزاک ) رامحکمتر گرفت که فرار نکنه . شیطان که دید راهی باقی نمانده است و نمی تواند مخ ابراهیم را بزند گفت :
ابرام تو دیگه کی هستی دست شیطون را از پشت بستی . من تو مخم نمی گنجید که یک روز تو را وسوسه کنم تا کسی را بکشی چه برسه به پسرت نه اسماعیل بلکه ایزاک ( اسحاق ) را که صد سال طول کشید تا بدنیا بیاد . حالا می خوای جواب سارا را چی بدی  . میدونی که اون تو را نمی بخشه  . زنها که دین و ایمان کاملی ندارند . اون از حوا و اونم از سارا که هر روز یه جور اعتقادی به خدا پیدا میکنه . دیدی چه جوری به خدایت ایمان اورد  بعد از زاییدن ایزاک ( اسحاق 9 نیمچه ایمانی اورد و خدا هم که دوست نداره با زنها هم کلام بشه  و نمی تونه خودش قضیه را به سارا بگه . سارا هم که خیلی وابسته به ایزاکه ( اسحاقه ) حتما از غصه دق می کنه و میمره . جواب اونو چی می خوای بدی .
با گفتن این جملات بود که ابراهیم کمی ترسید جواب سارا را چی بده  . شانس اورد که سارا خواب بود و اگر بیدار بود و می فهیمد که می خواد سر ایزاک ( اسحاق ) را ببره حتما مخالفت می کرد و اجازه نمی داد که ابراهیم   ایزاک ( اسحاق ) را با خودش به مسلخ ببرد . خدا فهمید که ابراهیم متزلزل شده است  پیامی به ابراهیم داد
 که ابرام به خودت تزلزل راه نده وما سارا را ارام خواهیم کرد  راضی کردن سارا با ما .
ولی این چیزا برای ابراهیم جواب نمی شد ولی ابراهیم تصمیم گرفت کار را یکسره کند


۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

داستان سارا و ابراهیم ( بخش 12)

 

ابراهیم یه گوشش در بود  یه گوشش هم دروازه . از این گوش می شنید و از ان گوش رد می کرد . شیطان انقدر گفت که خسته شد . بر دل ابراهیم تاثیری نداشت . جوری وانمود می کرد که انگار چیزی نشنیده  است و راضی است که اینکار را بکند . بعد هم دست ایزاک  ( اسحاق )  را محکم گرفت تا فرار نکنه .
شیطان که عصبانی شده بود داد زد :
تو می خوای اسحاق ( ایزاک ) عزیز ترین چیزت را نابود کنی . تو می خوای سر پسرت را ببری . تو قاتلی !
اسحاق ( ایزاک )  که تا ان لحظه ارام بود و فکر می کرد با پدرش گردش می کنند به پدرش گفت :
بابا این کی بود  . می خوای  منو بکشی . سرمو ببری . چرا میخوای منو بکشی
ابراهیم گفت :
اسحاق ( ایزاک ) من به خواست خدا می خوام سرتو ببرم . خدا تو خوابم اومد وگفت باید سر پسرت را ببری . زیاد درد نداره . یه جور می برم که دردت نگیره . خدا از مون راضی میشه . تو که نمی خوای خدا از ما ناراضی بشه . چون گناه داره . خدا مارا عذاب می کنه  خدا میدونی چقدر مهربونه . حالا ناراحت نباش .
اسحاق ( ایزاک ) هم که بچه با خدایی بود و تحت تعلیمات ابراهیم بود سرانجام راضی شد که سرشو به خاطر خشنودی خدا ببره .
ابراهیم گفت :
اسحاق ( ایزاک ) جان اصلا نترس به حرف این شیطون هم گوش نده . از صبح تو گوشم داره وزوز می کنه  من جوابش را نمی دم. توهم گولشو نخور و به حرفاش گوش نده . بدان خدا ازت راضی میشه .

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

علی برای خلخال زن یهودی گریست و گفت : خون معاندان عجم , مباح است



علی با دستارش عرقش را پاک کرد و گفت :

هرمومنی از این درد که خلخال از پای زن یهودی درآمده است بمیرد ثواب کرده است . من وقتی شنیدم سپاه اسلام این عمل فجیع را مرتکب شده است خیلی ناراحت شدم . شاید هم از این غصه بمیرم . ( در اینجا علی چند اشک از خود ساطع کردند ) و ادامه داد : بگذریم والی ری بیا تو

 پرده به کناری رفت و والی ری به ام القرای جهان اسلام وارد شد .

والی ری بعد از ابراز ارادت گفت :

علی اقا ولی امرمسلمین بلاد , مجوسان عجم ری و اصفهان سرناسازگاری برداشته اند و فرمانبرداری نمی کنند .

علی گفت :

موالیان گستاخ که والی را شاکر نباشند خونشان مباح است . اقتلوا کنید جانم . به الله سوگند لحظه ای درنگ نباید کرد برگردید و همه معاندان محارب به ولایت اعراب را از دم تیغ بگذرانید . همانا الله یاورتان باشد . براستی جهاد اکبر می کنید .

والی ری به شتاب به ایران بازگشت .علی چراغ بیت المال را خاموش کرد و چراغ شخصی خودش را روشن کرد و گیوه هزار پینه دوخته اش را در اورد و پینه هزار و یکم را نثار گیوه اش کرد و سپس چراغ شخص را خاموش کرد و دوباره چراغ بیت المال را روشن کرد و به ادامه کار حکومتی پرداخت .